قصه ی 2 مامانی...
سلام گل مامانی ، اینم قصه ی دیگه که مامانی می خواد برات تعریف کنه.
شـــــــــــــــــوق
می تونست خیسی علفهای زیر پاهاش و حس کنه. چه حس لذت بخشی بود. دستهاش و باز کرده بود، با پاهای برهنه ، دست در دست باد به سوی ناکجایی ، به روی علفهای خیس گویی پرواز می کرد. خیلی حس خوشایندی بود. نسیم خنکی به صورتش می زد و از اینکه الان تنها بود حس بهتری داشت. به پشت سرش نگاهی انداخت. اون بالا ، روی تپه، یعنی از جاییکه کفشهاشو به اطراف پرت کرده بود و دویدن و شروع کرده بود ، یک صندلی سیاه چرخدار بود. آورده بودش که در این شوق و خوشی ، فراموش نکنه که تا مدتی قبل نمی تونست اینطور پرواز کنه . همیشه شاهد دویدن دوستانش بود، ولی در آن زمان هم ناامید نبود و می دونست که ،خودش گرفته ، خودش هم می ده ... و حال ... بهترین حس رو تجربه می کرد...
مامان جون. دوست دارم خودت از قصه هایی که مامان برات می گه درس بگیری . ولی می خوام بگم که همیشه امید به خدا داشته باش و هیچ وقت رحمت اون و فراموش نکن . از طرفی وقتی به نعمتی رسیدی یادت نره که روزی آرزوی رسیدن به اون نعمت و داشتی و الان باید شاکر باشی.

الهی مامان قربونت بره...


قصه ی 2 مامانی...
